خرید بک لینک

حالی نپرسیدی

تو دوری و در اوج غروری صنما
یک ماه گذشت و حالی ز ما نگرفتی صنما

آن عهد و وفایی که چنین سهل شکستی
انگار که نه انگار ما بودیم و تو رفتی صنما

هر شب به امید تو در بستر غم خفتم
بیداری و خوابی حالی ز ما نگرفتی صنما

صد قصه نوشتیم و به بادی نسپردیم
نامی نبردی حالی ز ما نگرفتی صنما

ما با تو هم نفس بودیم و با عشق تو محشور
یک بار نگفتی چگونه روزها را به سر کردیم صنما

پاییز رسید از سفر و برگ خزان شد
از ما نپرسیدی چگونه روزها را به سر کردیم صنما

آسیمه و آشفته و دل‌خسته و تنها
در کنج قفس حالی ز ما نگرفتی صنما

آتش به دلم مانده ز هجران تو هر روز
از سوخته دل حالی ز ما نگرفتی صنما

شاید که دلت دیگر از ما خبری نیست
اینگونه دگر حالی ز ما نگرفتی صنما

فکر من و این خلوت و این گریه هر شب
این درد نهان حالی ز ما نگرفتی صنما

گفتند که یاری کن و مرحم به دلی نِه
تو زخم زدی حالی ز ما نگرفتی صنما

عمری به هوای تو شب و روز گذر کرد
یک دم ز من حالی ز ما نگرفتی صنما

ما قاصدک چشم به راهیم و تو در راه
افسوس که تو حالی ز ما نگرفتی صنما

این دل که شکست از تو شبی باز نگویی
نپرسیدی که چگونه روزها را به سر کردیم صنما

ای کاش که یک لحظه به یاد آوری ما را
اینگونه چرا حالی ز ما نگرفتی صنما

برچسب: نویسنده: نیکا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 8:30

صفحه بندی