
حالی نپرسیدیتو دوری و در اوج غروری صنمایک ماه گذشت و حالی ز ما نگرفتی صنماآن عهد و وفایی که چنین سهل شکستیانگار که نه انگار ما بودیم و تو رفتی صنماهر شب به امید تو در بستر غم خفتمبیداری و خوابی حالی ز ما نگرفتی صنماصد قصه نوشتیم و به بادی نسپردیمنامی نبردی حالی ز ما نگرفتی صنماما با تو هم نفس بودیم و با عشق تو محشوریک بار نگفتی چگونه روزها را به سر کردیم صنماپاییز رسید از سفر و برگ خزان شداز ما نپرسیدی چگونه روزها را به سر کردیم صنماآسیمه و آشفته و دلخسته و تنهادر کنج قفس حالی ز ما نگرفتی صنماآ...
ادامه مطلب